Cupid

مشاور

نوشته شده در شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط Golriz نظرات () |

خدایا...
کودکان گل فروش را میبینی؟!
مردان خانه به دوش...
دخترکان تن فروش...
مادران سیاه پوش...
محرابهای فرش پوش...
پسران کلیه فروش...
زبانهای عشق فروش...
انسانهای آدم فروش...
همه را میبینی؟
میخواهم یک تکه از آسمان را بخرم, دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد.
احساس میکنم بازی را بد باختم...
حواست هست!!
من یارت بودم...نه حریفت..

نوشته شده در شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط Golriz نظرات () |

من زنم…
بی هیچ آلایشی…
حتی بی هیچ آرایشی !
او خواست که من زن باشم …
که بدوش بکشم،بار تو را که مردی !
و برویت نیاورم که از تو قویترم ...
آری من زنم...
او خواست که من زن باشم ...
همچنان به تو اعتماد خواهم کرد ...
عشق خواهم ورزید ...
به مردانگی ات خواهم بالید ...
با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد ...
پشتیبانت خواهم بود ... و تو ...
مرد بمان!
این راز را که من مرد ترم
به هیچ کس نخواهم گفت...

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط Golriz نظرات () |

نامه هایم را برای پاره کردن نوشتم ، می توانی بسوزانیشان ، حرف هایم را
بی دلیل گفته ام ، می توانی فراموششان کنی ولی عشقم را از صمیم قلب
بخشیده ام ، نمی توانی دوستم نداشته باشی !

 
نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط Golriz نظرات () |

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست

اسراف محبت است.


نوشته شده در یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط Golriz نظرات () |

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید.

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط Golriz نظرات () |

عاشق کسی باش که اگه حتی در ساده ترین لباس بودی، حاضر باشه تو روبه همه دنیا نشون بده وبگه که:
"این دنیای منه"

 

نوشته شده در شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط Golriz نظرات () |

نمى دانم چرا فرصت بودنت
در اختیار کودکى من نبود؟
تا خواستم تورا حس کنم رفتى
نمى دانم چرا نمى توانم پیش درآمد کودکیم را
که از تو به یادگار مانده ،بیاورم
این همه آهنگ ،به چه درد روح بی سرپناه من می خورد
7 سال عمر مفید من در کنار تو
خودت چه می اندیشی
کم نیست ؟!!!
دلم یارای فریاد زدن ندارد...
هر سال در روزی که بر نام مهربانترین پدر دنیا، استوارست
من تورا ندارم
و این حادثه ی بزرگ ،سهم ناگهانی کودکی منست
تازه اول دبستان ...
تازه یکسال از خواندن بابا آّب و نان داد
می گذرد
به خدا مغز کودکی من
یارای خواندن آگهی ترحیم و پیام تسلیت ندارد
سواد کودکی من ،هم قد آب و نان بود
اما خواندم نام تورا
بر قلبهای فلزی دروازه ها
و... نگاههای منجمد دیوارها
بر سنگ قبری که هرگز
تاقبل از رفتنت
نشناخته بودمش
مگر قرار نبود که وقتى من آمدم
تو هم باشى...
نگاه مهربانت در پس خستگى آن همه روزمرگى
دستهاى مردانه ات ،که مهربانى را در سکوتشان فریاد مى زدند ...
سهم من از بودن تو ؟
تو بگو برای کودکی
که همه جا بر شانه های مهربانی تو می آرامید..
هفت سال کمتر از هفت پلک زدنست
که نیمی از آن در حواشی نوزادی، سپری شده است...!!!
.... من قدکشیدم
تو نبودی
اما روی ریل ها
کنار جدولها
و در همه ی لحظه هایی که
منحصر به خلوت کودکی من بود
تو حضور داشتی
تو بودی و مادرم که جایش عوض شده بود
او شده بود :پدر
وقی تو نباشی مادر هم نیست
آنقدر تو پررنگ هستی
که با رفتنت، مادر، چاره ای جز تغییر نقش ندارد...
اشکهایم را ببین
دیگر کودک نیستم
اما در همه ی لحظه های کودکی ...
نوجوانی ...
جوانی ...
با دیدن دختری که دستانش
در دست مهربانی یک پدر بود...
آنسوی همه ی جیب های پر...
آنسوی همه ی نعمت هایی که خدا
در نبود تو به من داد ...
تورا گریستم...
حالا من به اندازه ی یک پدر
می توانم به تو ببخشم همه ی قلب کودکیم را
اما تونیستی
و من جشن نبودنت را با اشکهایم
به موسیقی هق هق مبدل می کنم
پدر این روز متعلق به توست
اگرچه تو از آن سهمی نداری
ولی درلحظه لحظه نبودنت که همه ی بودن منست
سهیم هستی
من تورا در این لحظه های کوچک وبزرگ رفته و درراه گریستم...
هنوز هم عصرها
درِ خانه را، به انتظار تو می بوسم
شاید با مهربانی یک لبخند
از راه برسی...
وببخشی
به دستهای کودکی من
آغوشت را...!!!
                                                                                 به یاد سالمرگ تو
نوشته شده در دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط Golriz نظرات () |

با شمایم نشنیدید ؟ جوابم بدهید

تشنگی کشت مرا جرعه ی آبم بدهید

تشنه ام وای اگر آب به دستم نرسد

دست کم آب ندادید سرابم بدهید

سال ها هست که این شهر به خود مست ندید

عقل ارزانی تان باد شرابم بدهید

درد عشق است که جز مرگ ندارد مرحم

چوبه ی دار مهیاست طنابم بدهید

خواب تا مرگ،کسی گفت فقط یک نفس است

قسمتم مرگ نشد فرصت خوابم بدهید

گفته بودید که هر جرم عذابی دارد

عاشقی جرم بزرگی ست عذابم بدهید ...

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط Golriz نظرات () |

که همیشه تو زندگیت جسارت عاشقانه از دست دادنو داشته باش نه حقارت به هر قیمت نگه داشتنو ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط Golriz نظرات () |

دلتنـــگ کــه شــــــدی،

پیـــش مــــن بیـــا،

کمـــی غصّــه هســـت

بــــــــــــــــا هــــــــــــم مـــــــــی خـــــــــوریـــــــم!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط Golriz نظرات () |

Design By : Mihantheme