Cupid
مشاور
که همیشه تو زندگیت جسارت عاشقانه از دست دادنو داشته باش نه حقارت به هر قیمت نگه داشتنو ...
بی هیچ آلایشی…
حتی بی هیچ آرایشی !
او خواست که من زن باشم …
که بدوش بکشم،بار تو را که مردی !
و برویت نیاورم که از تو قویترم ...
آری من زنم...
او خواست که من زن باشم ...
همچنان به تو اعتماد خواهم کرد ...
عشق خواهم ورزید ...
به مردانگی ات خواهم بالید ...
با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد ...
پشتیبانت خواهم بود ... و تو ...
مرد بمان!
این راز را که من مرد ترم
به هیچ کس نخواهم گفت...
در اختیار کودکى من نبود؟
تا خواستم تورا حس کنم رفتى
نمى دانم چرا نمى توانم پیش درآمد کودکیم را
که از تو به یادگار مانده ،بیاورم
این همه آهنگ ،به چه درد روح بی سرپناه من می خورد
7 سال عمر مفید من در کنار تو
خودت چه می اندیشی
کم نیست ؟!!!
دلم یارای فریاد زدن ندارد...
هر سال در روزی که بر نام مهربانترین پدر دنیا، استوارست
من تورا ندارم
و این حادثه ی بزرگ ،سهم ناگهانی کودکی منست
تازه اول دبستان ...
تازه یکسال از خواندن بابا آّب و نان داد
می گذرد
به خدا مغز کودکی من
یارای خواندن آگهی ترحیم و پیام تسلیت ندارد
سواد کودکی من ،هم قد آب و نان بود
اما خواندم نام تورا
بر قلبهای فلزی دروازه ها
و... نگاههای منجمد دیوارها
بر سنگ قبری که هرگز
تاقبل از رفتنت
نشناخته بودمش
مگر قرار نبود که وقتى من آمدم
تو هم باشى...
نگاه مهربانت در پس خستگى آن همه روزمرگى
دستهاى مردانه ات ،که مهربانى را در سکوتشان فریاد مى زدند ...
سهم من از بودن تو ؟
تو بگو برای کودکی
که همه جا بر شانه های مهربانی تو می آرامید..
هفت سال کمتر از هفت پلک زدنست
که نیمی از آن در حواشی نوزادی، سپری شده است...!!!
.... من قدکشیدم
تو نبودی
اما روی ریل ها
کنار جدولها
و در همه ی لحظه هایی که
منحصر به خلوت کودکی من بود
تو حضور داشتی
تو بودی و مادرم که جایش عوض شده بود
او شده بود :پدر
وقی تو نباشی مادر هم نیست
آنقدر تو پررنگ هستی
که با رفتنت، مادر، چاره ای جز تغییر نقش ندارد...
اشکهایم را ببین
دیگر کودک نیستم
اما در همه ی لحظه های کودکی ...
نوجوانی ...
جوانی ...
با دیدن دختری که دستانش
در دست مهربانی یک پدر بود...
آنسوی همه ی جیب های پر...
آنسوی همه ی نعمت هایی که خدا
در نبود تو به من داد ...
تورا گریستم...
حالا من به اندازه ی یک پدر
می توانم به تو ببخشم همه ی قلب کودکیم را
اما تونیستی
و من جشن نبودنت را با اشکهایم
به موسیقی هق هق مبدل می کنم
پدر این روز متعلق به توست
اگرچه تو از آن سهمی نداری
ولی درلحظه لحظه نبودنت که همه ی بودن منست
سهیم هستی
من تورا در این لحظه های کوچک وبزرگ رفته و درراه گریستم...
هنوز هم عصرها
درِ خانه را، به انتظار تو می بوسم
شاید با مهربانی یک لبخند
از راه برسی...
وببخشی
به دستهای کودکی من
آغوشت را...!!!
تشنگی کشت مرا جرعه ی آبم بدهید
تشنه ام وای اگر آب به دستم نرسد
دست کم آب ندادید سرابم بدهید
سال ها هست که این شهر به خود مست ندید
عقل ارزانی تان باد شرابم بدهید
درد عشق است که جز مرگ ندارد مرحم
چوبه ی دار مهیاست طنابم بدهید
خواب تا مرگ،کسی گفت فقط یک نفس است
قسمتم مرگ نشد فرصت خوابم بدهید
گفته بودید که هر جرم عذابی دارد
عاشقی جرم بزرگی ست عذابم بدهید ...
| Design By : Mihantheme |


